تبليغاتX
سکوتم از رضایت نیست دلم اهل شکایت نیست

سکوتم از رضایت نیست دلم اهل شکایت نیست

افسوس که قصه مادربزرگ درست بود، همیشه یکی بود یکی نبود!!!!!!!


نامه :)

روزی مردی به سفر میرود و به محض ورود به اتاق هتل ، متوجه میشود که هتل به

کامپیوتر مجهز است .

تصمیم میگیرد به همسرش ایمیل بزند . نامه را مینویسد اما در تایپ ادرس دچار

اشتباه میشود و بدون اینکه متوجه شود نامه را میفرستد . در این ضمن در

گوشه ای دیگر از این کره خاکی ، زنی که تازه از مراسم خاک سپاری همسرش

 به خانه باز گشته بود با این فکر که شاید تسلیتی از دوستان یا اشنایان

داشته باشه به سراغ کامپیوتر میرود تا ایمیل های خود را چک کند .

اما پس از خواندن اولین نامه غش میکند و بر زمین می افتد . پسر او با هول

و هراس به سمت اتاق مادرش میرود و مادرش را بر نقش زمین میبیند و در همان

 حال چشمش به صفحه مانیتور می افتد:

 

گیرنده : همسر عزیزم

 
موضوع : من رسیدم

 

میدونم که از گرفتن این نامه حسابی غافلگیر شدی .

راستش انها اینجا کامپیوتر

دارند و هر کس به اینجا میاد میتونه برای عزیزانش نامه بفرسته .

من همین الان

رسیدم و همه چیز را چک کردم .

همه چیز برای ورود تو رو به راهه .

فردا میبینمت . امیدوارم سفر تو هم مثل سفر

من بی خطر باشه .

وای چه قدر اینجا گرمه  ! ! !


نوشته شده توسط غریبه در جمعه یازدهم دی 1388 ساعت 18:25 موضوع | لینک ثابت


گاهی صدایی می آید.گاهی در پس صدا عابری خسته است.

گوش هایم تیز شده اند...صداها را خوب می شناسم...

صدای خنده هایت را از پشت پنجره ی بسته و ...

روز را به شوق شب می گذرانم...

زندگی ام از شب شروع می شود

با چند ثانیه صدای بی صدا...


نوشته شده توسط غریبه در جمعه یازدهم دی 1388 ساعت 17:51 موضوع | لینک ثابت


همون ناشناس!!!!!!!!!!!!!


يا آدم دلش براي كسي تنگ مي شه يا نمي شه


اگر تنگ مي شه بايد اين رو نشون بده

و اگر نمي شه كه پس بره سراغ زندگيش.


در ضمن اين آخرين باري بود كه جواب پيامت رو دادم.



نوشته شده توسط غریبه در جمعه یازدهم دی 1388 ساعت 17:42 موضوع | لینک ثابت


s_respina6002@yahoo.com

پ ن1: از قايم موشك متنفرم!!

پ ن 2: به قدري گرفتاري دارم كه وقت فكر كردن ندارم

پ ن 3: من آدمايي رو دوستشون دارم هيچوقت فراموششون نمي كنم و هميشه به خاطر از دست دادنشون غصه مي خورم.


نوشته شده توسط غریبه در چهارشنبه نهم دی 1388 ساعت 19:45 موضوع | لینک ثابت



دل شکستن چاره اش سنگ نیست این دل ما با نگاهی سرد نیز میشکند



نوشته شده توسط غریبه در جمعه چهارم دی 1388 ساعت 12:40 موضوع | لینک ثابت


سلام بچه ها ديشب يكي برام پيغام گذاشته كه "من رو يادت مي ياد يا فراموشم كردي؟" نه اسمي گذاشته نو آدرس وبلاگي و از اونجايي كه من يه ذره خنگم از اين دو جمله نتونستم تشخيص بدم كه اين كدوم يك از دوستام مي تونه باشه. شماها اگر فهميديد بهم بگيد. و من رو از اين سردرگمي شديد نجات دهيد و اگر نتونستيد كه من بايد تا آخر عمرم تو خماري اين پيغام بمونم!!!



نوشته شده توسط غریبه در جمعه چهارم دی 1388 ساعت 12:31 موضوع | لینک ثابت



در زندگي زخم هايي هست كه....... هست.....

انكارشان هم كه بكني باران كه مي بارد جايشان مي سوزد.......

به همين سادگي!!

به همين سادگي!!!!

گفته بودي فردا پشت اين پنجره ها غنچه ايي مي رويد.... و كسي مي آيد!

روشني مي يارد....!

ديرگاه است كه من پشت اين پنجره ها منتظرم ولي اينجا حتي.... ردپايي هم نيست...!

  

تنهایم ... تنهای تنهایم ...


نوشته شده توسط غریبه در دوشنبه شانزدهم آذر 1388 ساعت 21:51 موضوع | لینک ثابت


اين پستم مخاطب داره


خاطرم نيست تو از باراني؟

يا كه از نسيم؟

هرچه هستي، گذرا نيست هوايت.......... بويت........

فقط آهسته بگو..... با دلم مي ماني؟




نوشته شده توسط غریبه در شنبه هفتم آذر 1388 ساعت 20:43 موضوع | لینک ثابت


نقاشی تو همیشه قشنگ        

                                        نیست!

گاهی وقتها 


       خم های غریبی


                   روی صفحه زندگی ام


                                        می کشی

که با هیچ شیونی


                     پاک نمی شود...!


نوشته شده توسط غریبه در شنبه هفتم آذر 1388 ساعت 20:30 موضوع | لینک ثابت


فاصله..........

هر گاه دزد شدم

  از اولین دیواری که بالا

                      خواهم رفت

               دیوار فاصله خواهد بود!

و

اولین چیزی را که

     خواهم دزدید

        بی شک

          قلب

            تو خواهد بود...! 


نوشته شده توسط غریبه در شنبه هفتم آذر 1388 ساعت 20:25 موضوع | لینک ثابت


به رنگ پاییز

رنگهای سبز

      تکه تکه 

          فرو میریزند...

                     ... از من!

کجا میخواهی شکوفه

                      کنی ای عشق؟

پای ات را یک وجب هم

                        این ورتر نگذار که

پاییز هو هو میکند

                   هنوز در قلبم!

پیر شدم و

        رفتگر ایام

لباس نارنجی پاییز را

                         پوشیده ام

و

باغ به باغ

       جارو میزنم

               همچنان بر

                       خاطراتت...!


نوشته شده توسط غریبه در شنبه هفتم آذر 1388 ساعت 20:23 موضوع | لینک ثابت


همیشه که نباید شعر گفت!

                                                 گاهی     

   میشود  

 

    لغزش شبنم روی برگی را


       حس کرد و لرزید...!

                                                 مگه نه...!؟


نوشته شده توسط غریبه در شنبه هفتم آذر 1388 ساعت 20:21 موضوع | لینک ثابت


آفتابگردانها

   

عاشق اند


که رنگ آفتاب میگیرند


اما رو سیاه!   


دور دنیا را هم که

گشته باشند

در نگاه


سوزناک آفتاب



تنها چند شاخه گل


زرد ناخوش اند...!


نوشته شده توسط غریبه در جمعه ششم آذر 1388 ساعت 16:25 موضوع | لینک ثابت


پاشنه بر زمین میکوبد     

                    حقیقت!

وقتی من از

    تک تک حروفهایش

       یک جمله خیالی میسازم!

             ...

از (حجله گاه) (قاصدک)ها

  در من

      می وزند

و من

   سبکبال (یاد) می گیرم

       (قانون) (طواف) را.....


نوشته شده توسط غریبه در جمعه ششم آذر 1388 ساعت 14:51 موضوع | لینک ثابت


من هنوزم تنهام و قراره اين تنهايي بيشتر از اين حرفا طول بكشه........

تو اين مدت يه عالمه كتاب خوندم.......

وب گردي كردم...........

به دوستاني كه قيافشونو يادم نيست اس ام اس دادم..........

همه بستي شكلاتي هاي شهر رو خوردم. آهنگ هاي عهد عتيقو گوش كردم.........

اما نه اين روزا تمون شد نه تنهايي من!!!!!!!!!!!!!!!


پ ن: ناخوناي لاك زده رو صفحه كليد چه خوشگل مي شن



نوشته شده توسط غریبه در جمعه ششم آذر 1388 ساعت 14:27 موضوع | لینک ثابت


قداست......

مطرود كه باشي حتي سنگي كه به طرفت مي اندازند مي تواند

دلت را شاد كند!!!!!



پ ن: حتي اگه اين سنگ بخوره تو سرت


نوشته شده توسط غریبه در جمعه هشتم آبان 1388 ساعت 20:32 موضوع | لینک ثابت


سلام

امشب دلم خيلي گرفته. خيلي حرف براي گفتن دارم.

پست هاي امشبم طولانيه.

اگه خسته شديد ببخشيد

ولي مي خوام بدونيد كه براي نوشتن هر كلمه چقدر عذاب كشيدم

مي خوام بنويسم، بنويسم، و بعد........

باز هم بنويسم تا خود صبح

تا شروعي دوباره

تا نزديك شدن به پايان!!!!



نوشته شده توسط غریبه در جمعه هشتم آبان 1388 ساعت 20:27 موضوع | لینک ثابت


خيانت تنها اين نيست كه شب رو با ديگري بگذروني..........

خيانت مي تونه دروغه دوست داشتن باشه

خيانت تنها اين نيست كه دستت و در خفا در دست ديگري بذاري...........

خيانت مي تونه جاري كردن اشك بر ديده معصومي باشه




افسوس.......

آن زمان كه بايد دوست بداريم كوتاهي مي كنيم

                             آن زمان كه دوستمان دارند لجبازي مي كنيم

و بعد.........

                               براي آنچه از دست رفته آه مي كشيم



هيس.........

گاه سكوت يك دوست معجزه مي كند

                                     و تو مي آموزي بودنت هميشه فرياد نيست!!!



تجليت.......

جاي انگشتانت روي دست هايم مانده است

دستهايم را به ياد دست هاي تو مي بوسم



وقتي بودنمان براي هميدگه تفاوتي نداره

پس بيا بي تفاوت ترين آدم هاي احساسي روي زمين باشيم!!!!!!!!!





نوشته شده توسط غریبه در جمعه هشتم آبان 1388 ساعت 20:27 موضوع | لینک ثابت


خودت را از کسی پس نگیر


شايد اين تنها چيزي باشد كه او دارد

وقتي مي گويي دوستت دارم خوب به اين جمله فكر كن

شايد نوري را روشن كني كه با خاموش كرن آن،

به خاموش شدن او ختم شود


 



نوشته شده توسط غریبه در شنبه دوم آبان 1388 ساعت 10:13 موضوع | لینک ثابت


مهمون بهشت اگر شدم تو رو آرزو مي كنم به اضافه يه تقويم بدون امروز


نوشته شده توسط غریبه در سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388 ساعت 17:38 موضوع | لینک ثابت


كسي نمي داند

من تشنه گفتنم نه نوشتن

چاره چيست وقتي گوشي براي شنيدن نيست

شايد چشمي براي ديدن خواندن باشد

شايد......




نوشته شده توسط غریبه در سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388 ساعت 17:28 موضوع | لینک ثابت


قلم چرخید و فرمان را گرفتند


ورق برگشت و ایران را گرفتند


به تیتر «شاه رفت ِ» اطلاعات


توجه کرده کیهان را گرفتند


چپ و مذهب گره خوردند و شیخان

همه ازحجره‌ها بیرون خزیدند


به سرعت سقف و ایوان را گرفتند


گرفتند و گرفتن کارشان شد


هرآنچه خواستند آن را گرفتند


به هر انگیزه و با هر بهانه


مسلمان نامسلمان را گرفتند


به جرم بدحجابی، بد لباسی


زنان را نیز، مردان را گرفتند


سراغ سفره ها، نفتی نیامد


ولیکن در عوض نان راگرفتند


یکی نان خواست بردندش به زندان


از آن بیچاره دندان را گرفتند


یکی آفتابه دزدی گشت افشاء


به دست آفتابه داشت آن را گرفتند


یکی خان بود از حیث چپاول


دوتا مستخدم خان را گرفتند


فلان ملا مخالف داشت بسیار


مخالف‌های ایشان را گرفتند


بده مژده به دزدان خزانه


که شاکی‌های آنان را گرفتند


چو شد در آستان قدس دزدی


گداهای خراسان را گرفتند


به جرم اختلاس شرکت نفت


برادرهای دربان را گرفتند


نمیخواهند چون خر را بگیرند


محبت کرده پالان را گرفتند


غذا را آشپز چون شور میکرد


سر سفره نمکدان را گرفتند


چو آمد سقف مهمانخانه پائین


به حکم شرع مهمان را گرفتند


به قم از روی توضیح‌المسائل


همه اغلاط قرآن را گرفتند


به جرم ارتداد از دین اسلام


دوباره شیخ صنعان را گرفتند


به این گله دوتا گرگ خودی زد


خدائی شد که چوپان را گرفتند


به ما درد و مرض دادند بسیار


دلیلش اینکه درمان راگرفتند


همه این‌ها جهنم، این خلایق


ز مردم دین و ایمان را گرفتند

                                                                         به قلم سیمین بهبهانی


نوشته شده توسط غریبه در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388 ساعت 12:16 موضوع | لینک ثابت


رئيس جمهور


    از برخي شهرهاي ميهن بازديد كرد


    و هنگام ديدار از محله ما فرمود:


    «شكايتهاتان را صادقانه و آشكارا باز گوييد


    و از هيچ كس نترسيد،


    كه زمانه هراس گذشته است!»
    
    دوست من ـ حسن ـ گفت:


    «عالي جناب!


    گندم و شير چه شد؟


    تامين مسكن چه شد؟


    شغل فراوان چه شد؟


    و چه شد آن كه داروي بينوايان را به رايگان مي‌بخشد؟


    عالي جناب!


    از اين همه


    هرگز، هيچ نديدم!»
    
    رئيس جمهور


    اندوه‌گنانه گفت:


    «خدا مرا بسوزاند؟


    آيا همه اينها در سرزمين من بوده است؟


    فرزندم!


    سپاسگزارم كه مرا صادقانه آگاه كردي،


    به زودي نتيجه نيكو خواهي ديد».
    
    سالي گذشت،


    دوباره رئيس را ديديم،


    فرمود :


    «شكايت‌هاتان را صادقانه و آشكارا باز گوئيد


    و از هيچ كس نترسيد،


    كه زمانه ديگري است!»
    
    هيچ كس شكايتي نكرد،


    من برخاستم و فرياد زدم:


    شير و گندم چه شد؟


    تامين مسكن چه شد؟


    شغل فراوان چه شد؟


     چه شد آن كه داروي بينوايان را به رايگان مي‌بخشد؟

    با عرض پوزش، عالي جناب!   

         دوستِ من ـ حسن ـ  چه شد؟».

 


نوشته شده توسط غریبه در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388 ساعت 9:27 موضوع | لینک ثابت


براساس اعلام پلیس امنیت تهران یکی از عوامل اصلی براندازی به نام حسن

 میم که در منطقه گیشا اقدام به پرتاب سهمگینانه سه فروند بادکنک سبز

به آسمان نموده و در این راستا ضربات جانکاهی به نظام جمهوری اسلامی

 و آرمانهای آن وارد نموده بود دستگیر شده و علاوه بر اعترافات خائنانه خود

 در این راستا به چند مورد دیگر نیز اعتراف کرد. در زیر متن اعترافات شخص

معلوم الحال معروف به حسن میم منتشر می شود.

 بازجو: خودتان را معرفی نموده و کلیه افرادی که در یک سال گذشته اسم

آنها را در روزنامه های مختلف خوانده اید لو داده و انگیزه خود را از این اقدام

شنیع معرفی کنید؟

حسن: اینجانب حسن میم می باشم و در سال گذشته فقط اسم آقای

احمدی نژاد را در روزنامه خوانده ام، اگر می خواهید ایشان را لو بدهم( تق،

توق، صدای آمبولانس، ضرب دیدگی از ناحیه راست به طول سه سانتی

متر) از زحمات برادران تشکر می کنم و انگیزه ما فرستادن بادکنک سبز بود،

چون همسایه ها همه هوا کرده بودند، ما هم هوا کردیم.....

 

 بازجو: چه کسی در این اقدام شنیع و براندازانه با شما همکاری کرده بود؟

 

حسن: حاج آقا دریانی در این اقدام با ما همکاری نموده و به ما آن را

 فروخت؟

 بازجو: در راستای اینکه حاج آقا دریانی آذربایجانی بوده، کلیه روابط خود را با

جریانات تجزیه طلب آذربایجان، کلیه سفرهای خود به باکو، کلیه روابط خود را

با عنصر خود فروخته رشید بهبودف که نوار آن در خانه دریانی کشف شده

است، اعتراف کنید و بگوئید که چرا در راستای کمک به آمریکا قصد تجزیه

آذربایجان را داشتید؟

حسن( چشمانش گشاد شده است): من قصد تجزیه آذربایجان را نداشتم

( تق، توق، آمبولانس....) بله، اینجانب اعتراف می کنم که از طریق ارسال

بادکنک با کمک رفیق دریانی عضو کمیته مرکزی فرقه دموکرات آذربایجان و

عضو جبهه مشارکت و عضو مجاهدین انقلاب و نماینده بی بی سی در باکو

قصد داشتم آذربایجان را به دو قسمت و ایران را به هشت قسمت تقسیم

نموده و همه آن را به خارجی ها بدهم.

 

 بازجو: با توجه به اعترافات خود، دقیقا و با ذکر جزئیات بگوئید این براندازی

بادکنکی شما طی چه مراحلی صورت گرفت؟

 

حسن: من اعتراف می کنم که با همسایه مان حسین و خواهرم مریم و

خواهرش پانته آ چهار نفری به مغازه دریانی رفته و پس از همکاری با او،

بیست عدد بادکنک سبز خریده و از خیابان به خانه برگشتیم.

 بازجو: از کدام سمت خیابان به خانه برگشتید و اگر از سمت چپ برگشتید

چرا؟

حسن: ما از سمت راست خیابان به خانه برگشتیم، چون( تق، توق،

آمبولانس....) بله، همانطور که برادران بازجو به پشت ما فرمودند ما از سمت

 چپ خیابان به خانه برگشتیم، چون آقای محسن سین از عوامل سیا در

صدای ( بوق) به ما گفته بودند برای مخالفت با حکومت از سمت چپ حرکت

نموده و وقتی به خانه رسیدیم با دود سیگار بادکنک ها را باد کردیم....

 بازجو: دقیقا بگوئید که چطوری و طبق چه برنامه ای و از طریق کدام شبکه

 دشمن یاد گرفته بودید توی بادکنک فوت کنید؟

حسن: من از دوران کودکی بادکنک باد می کردم و به همین دلیل بلد بودم،

دو طرف لبه بادکنک را می گرفتیم توی دست مان و توی بادکنک فوت می

کردیم....

 بازجو: لطفا بطور دقیق توضیح بدهید که چرا و با چه انگیزه ای و به گفته

کدامیک از نامزدهای انتخابات که اول اسمش میم است، به جای اینکه بیرون

بادکنک فوت کنید دقیقا توی بادکنک فوت می کردید؟

حسن: ما با کسی در این مورد مشورت نکرده بودیم( سیلی، تق، توق،

آمبولانس، جیغ....) دقیقا ساعت نه شب بود که آقای میرحسین میم به

موبایل من زنگ زد و گفت توی بادکنک فوت کنید نه بیرون آن و ایشان گفت

وقتی بادکنک باد شد آن را با نخ ببندیم....

 بازجو: آیا برای باد کردن بادکنک نفس تان را از ته گلو بیرون می دادید یا از

توی قفسه سینه؟ و آیا این عمل شما به دستور آقای مصطفی تاج زاده

صورت گرفت؟ آیا قبل از انتخابات شخص مذکور که پیش بینی می کرد جناح

وی در انتخابات شکست خواهد خورد، در مورد باد کردن بادکنک سفارش

مشخصی به شما کرد؟ یا در جلسه مشارکت به این نتیجه رسیدید؟

حسن: ما در انتخابات مشارکت داشتیم و بعد از آن وقتی دیدیم حق مان را

خوردند در راهپیمایی مشارکت کردیم.....

 بازجو: منظور من حضور شما در جلسات حزب مشارکت ایران اسلامی بود،

رابطه خودتان را با حزب مشارکت ایران اسلامی دقیقا بگوئید و اینکه چگونه

آن حزب از طریق دادن بادکنک های انگلیسی قصد داشت تا دست به

براندازی نرم بزند، شما غیر از بهزاد نون و مصطفی ت و ع. رمضان زاده با چه

 کسانی در باد کردن بادکنک های سبز خبیث با حزب مشارکت ارتباط

داشتید؟

حسن: من تا به حال حزب مشارکت نرفتم( تق، توق، مشت محکم، چسب

 زخم) تا به حال هشت بار به حزب مشارکت رفتم و آقای بهزاد نون و

مصطفی ت و ع. رمضان زاده خودشان برای من بادکنک باد کردند و یکی از

آنها ترکید و چند نفری خیلی هم خندیدیم.....

 بازجو: با توجه به اینکه گفتید خندیدید، دقیقا توضیح بدهید که به چه دلیل در

 مورد رهبری حرف زدید و به چه دلیل به اقدامات ایشان خندیدید و دلیل

مخالفت تان با ولایت فقیه چیست و اصولا قصد شما از هوا کردن بادکنک

های انگلیسی چه بود؟

حسن: بادکنک هایی که ما هوا کردیم چینی بود، چون اصلا در تهران جز

بادکنک چینی هیچ نوع بادکنکی پیدا نمی شود.....

 بازجو: دقیقا و با ذکر جزئیات توضیح بدهید که ستاد یکی از نامزدها که اول

 اسمش میم است، از چه طریقی بادکنک های انگلیسی را از طریق چین

وارد ایران کرد و اصولا شما یقین داشتید که بادکنک های چینی که می خرید

در اصل انگلیسی است؟ یا فقط اطلاع داشتید؟

حسن: اصولا من می دانم که انگلیس تولید کننده بادکنک نیست و خودش

هم از چین بادکنک وارد می کند.

 بازجو: نقش خودتان و فشارهای وارده از سوی یکی از نامزدها برای

جلوگیری از تولید بادکنک سبز توسط انگلیس را تشریح و توضیح بدهید که در

 جلسه ای که با مقامات اطلاعاتی انگلیس داشتید، چه کسانی حضور

داشتند؟

حسن: من گذرنامه ندارم و تا حالا از کشور خارج نشدم و به همین دلیل در آن

 جلسه شرکت نکردم.

 بازجو: دقیقا توضیح بدهید شما که براساس اعترافات خودتان گذرنامه

ندارید، برای ایجاد فشار بر انگلیس برای توقف تولید بادکنک از طریق کدامیک

 از مرزها بطور قاچاقی خارج شده و آقای بهزاد نون و مصطفی ت چه

نقشی در خروج شما به عنوان نماینده ویژه اصلاح طلبان در اینتلیجنت

سرویس داشتند؟

حسن: من اصولا چون گذرنامه ندارم نمی توانم( تق توق، چسب زخم،

صدای آمبولانس) من یک هفته قبل از برگزاری انتخابات به لندن رفتم و در

آنجا با تونی بلر و گوردون بلر و باراک اوباما و مایکل جکسون طی جلساتی

که آقای مصطفی ت و بهزاد نون هم حضور داشتند قضیه بادکنک ها را

معرفی کردیم که مورد موافقت قرار گرفت.

 بازجو: براساس اطلاعات پلیس تهران، انصار حزب الله، پلیس ضد شورش،

سردار رادان، فرمانده بسیج منطقه، معاونت قمه و زنجیر بسیج منطقه 17 از

 میان سه بادکنک سبزی که شما و همدستان کثیف تان به آسمان

فرستادید، یکی از آنها بر اساس 3284 عکسی که منتشر شده است،

کوچکتر از دو تای دیگر است، آیا منظورتان از این کار اهانت به مقام رهبری یا

ریاست محترم جمهوری بود؟ اگر بود چرا بادکنک وسطی کوچکتر بود؟ و آیا

این کار با همدستی آمریکا صورت گرفته بود یا با همدستی اسرائیل؟

 

حسن: ما خیلی سعی کردیم همه را یک اندازه باد کنیم، ولی وسطی از

دست مان در رفت. یعنی بادمان کافی نبود.( تق، توق، جیغ، آمبولانس،

انفرادی.....)

 محاکمه در این لحظه به پایان رسید و متهم که محکوم شده بود به اتهام

ارسال بادکنک، همدستی در ایجاد انقلاب سبز، دیر کوتاه کردن چمن خانه

برای همدستی با انقلاب چمنی (مخملی سابق)، راه رفتن در خیابان، سبز

بودن چشم دخترخاله، سبزه سبز کردن در سال گذشته، و بطور کلی وجود

داشتن در روز 25 خرداد به موارد مختلفی محکوم و تصادفا به قتل رسید.

 

 


نوشته شده توسط غریبه در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388 ساعت 9:20 موضوع | لینک ثابت


این نشد........

آخر این نشد


این نشد که من در پس گلدان گریه ها


هر شب نهال ناقص شعری را نشا کنم


و تو آنسوی ترانه ها


خواب لاله و افرا و ستاره ببینی


نوشته شده توسط غریبه در یکشنبه نوزدهم مهر 1388 ساعت 15:45 موضوع | لینک ثابت


نگا کن...

برای خوشبخت بودن به هیچ چیز نیاز نیست

جز به نفهمیدن!!!

 

نظرت غیر اینه؟؟


نوشته شده توسط غریبه در شنبه هجدهم مهر 1388 ساعت 18:52 موضوع | لینک ثابت


 

واسه همیشه حسرتهای بی حاصل

روی قلبمون سنگینی میکنه

وقت بودن صدای همدیگر رو نمیشنویم

و وقت نبودن نام همدیگر رو نجوا میکنیم

از نبود هم مینالیم و وقت بودن تنها چیزی که

تحویل هم میدیم

یک لبخند مترسکیه!!

یا یک سلام عاری از احساس

و اینطور میشه که بذر حسادت و کینه

نابودمون میکنه...

 


نوشته شده توسط غریبه در شنبه هجدهم مهر 1388 ساعت 14:58 موضوع | لینک ثابت


بچه ها این بلاگفا داره خیلی اذیت می کنه.

الان خیلی خوشحالم که می تونم چیزی بنویسم.

شدم عین عقده ای ها.

برای همینه که چندتا پست رو با هم می زارم.


نوشته شده توسط غریبه در جمعه هفدهم مهر 1388 ساعت 2:17 موضوع | لینک ثابت


نقطه ای در دوردست فقط یک نقطه است ...


نزدیک تر که بیاید شکل می گیرد ...

او یک انسان است !

به تو که می رسد ... قلبش طپشی عاشقانه دارد !

دوباره می رود بسوی نقطه شدن ...

او یک خاطره است ...!

خاطره...


نوشته شده توسط غریبه در جمعه هفدهم مهر 1388 ساعت 2:1 موضوع | لینک ثابت


یادم باشد فردا ،حتما، ناز گل را بكشم...


حق به شب بو بدهم...

و نخندم دیگر، به تركهای دل هر گلدان...!!

و به انگشت، نخی خواهم بست تا فراموش نگردد فردا...!

زندگی شیرین است!

زندگی باید كرد...

و بدانم كه شبی خواهم رفت...

و شبی هست كه نباشد، پس از آن فردایی...

 


نوشته شده توسط غریبه در جمعه هفدهم مهر 1388 ساعت 1:59 موضوع | لینک ثابت